تبليغاتX
ایرانی تنها

می زنم کبریت بر تنهایی ام
تا بسوزد ریشۀ بی تابی ام


*


می روم تا هر چه غم پارو کنم
خانه ام را باز هم جارو کنم


*

می روم تا موی خود شانه کنم
خنده را مهمان این خانه کنم


*


می روم تا پرده هارا واکنم
دوست دارم؛ دوست دارم
عشق را معنا کنم


*


شادی ام را رنگ آبی می زنم
بوسه بر طعم گلابی می زنم


*

می دوم خندان به سوی آینه
باز می خندم؛ به روی آینه


*


می زنم یک شاخه گل بر موی خود
می نشینم باز بر زانوی خود


*


می نشانم روی دستم یک کتاب
تا بخوانم باز هم یک شعر ناب


*


آری!آری! این منم این شاد و مست
دوست دارم عاشقی را هرچه هست
...

نوشته شده در 2 Nov 2009ساعت 3 PM توسط ویلیام والاس |

آرامتر از خواب درختان

امشب که سقف بی ستاره اتاقم برسرم سنگینی می کند مانده ام کم؟

ازآنهایی که دیروزبا من بودند اما امروزرفته اندیا از توکه همیشه حرفهای  مرا

میخوانی؟

ازچه بنویسم؟ازآسمانی که درحال عبوراست یاازدلی که سوت وکوراست؟ از

زمین بنویسم یااززمان یاازیک نگاه مهربان؟ازخاطراتی که با تو در زیر باران

خیس شد یا از غزلهایی که هیچ وقت سروده نشد؟

ازچه بنویسم؟ازنامه ای که هرگزبه سویت نفرستادم یاازترانه ای که هرگز

برایت نخواندم؟ازچتری که هرگززیرآن نایستادیم یاازبدرودی که هرگزآنرا

به زبان نیاوردیم؟

من عاشق خیابانی هستم که قسمت نشدباهم درآن قدم بزنیم.من دلبسته درختی

هستم که هرگزفرصت  نشداسممان راروی آن حک کنیم.من منتظرپنجره ای

هستم که عطر تو را دوباره به من نشان بدهد.

ای عشق ناگزیر! اگرقرارباشدبنویسم بایددرهمه سطرهای دفترم حضورداشته

 باشی.نفسهای تو میتواند برگ برگ دفترم را از پاییز پاک کند....

نوشته شده در 2 Nov 2009ساعت 3 PM توسط ویلیام والاس |

من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم

واسه بودن كنارت تو بگو به هر كجا پر میكشم

چشمای مهربون تو منو به آتیش میكشه

نوازش دستای تو عادته تركم نمیشه

نوشته شده در 2 Nov 2009ساعت 3 PM توسط ویلیام والاس |
 

عمر آن بود که در صحبت دلدار گذشت

حیف و صد حیف که آن دولت بیدار گذشت

آفتابی زد و ویرانۀ دل روشن کرد

لیک افسوس که زود از سر دیوار گذشت

خیره شد چشم دل از جلوۀ مستانۀ او

تا زدم چشم به هم مهلت دیدار گذشت

نوشته شده در 2 Nov 2009ساعت 3 PM توسط ویلیام والاس |

در تلاش شب كه ابر تيره مي بارد

روي درياي هراس انگيز

 

و ز فراز برج باراند از خلوت، مرغ باران مي كشد فرياد خشم آميز

 

و سرود سرد و پر توفان درياي حماسه خوان گرفته اوج

مي زند بالاي هر بام و سرائي موج

 

و عبوس ظلمت خيس شب مغموم

ثقل ناهنجار خود را بر سكوت بندر خاموش مي ريزد، -

مي كشد ديوانه واري

در چنين هنگامه

روي گام هاي كند و سنگينش

پيكري افسرده را خاموش.

 

مرغ باران مي كشد فرياد دائم:

- عابر! اي عابر!

جامه ات خيس آمد از باران.

نيستت آهنگ خفتن

يا نشستن در بر ياران؟ ...

 

ابر مي گريد

باد مي گردد

و به زير لب چنين مي گويد عابر:

- آه!

رفته اند از من همه بيگانه خو بامن...

من به هذيان تب رؤياي خود دارم

گفت و گو با يار ديگر سان

كاين عطش جز با تلاش بوسه خونين او درمان نمي گيرد.

***

اندر آن هنگامه كاندر بندر مغلوب

باد مي غلتد درون بستر ظلمت

ابر مي غرد و ز او هر چيز مي ماند به ره منكوب،

مرغ باران مي زند فرياد:

- عابر!

درشبي اين گونه توفاني

گوشه گرمي نمي جوئي؟

يا بدين پرسنده دلسوز

پاسخ سردي نمي گوئي؟

نوشته شده در 14 Oct 2009ساعت 8 PM توسط ویلیام والاس |
چند شعر زیبا از فریدون مشیری

دريا، - صبور وسنگين -

مي خواند و مي نوشت

- "... من خواب نيستم !

خاموش اگر نشستم ،

مرداب نيستم !

روزي كه برخروشم و زنجير بگسلم

روشن شود كه آتشم و آب نيستم !"


اي مرغ آفتاب!

زنداني ديار شب جاودانيم

يك روز، از دريچه زندان من بتاب

***

مي خواستم به دامن اين دشت، چون درخت

بي وحشت از تبر

در دامن نسيم سحر غنچه واكنم

با دست هاي بر شده تا آسمان پاك

خورشيد و خاك و آب و هوا را دعا كنم

گنجشك ها ره شانه ي من نغمه سر دهند

سرسبز و استوار، گل افشان و سربلند

اين دشت خشك غمزده را با صفا كنم

***

اي مرغ آفتاب!

از صد هزار غنچه يكي نيز وا نشد

دست نسيم با تن من آشنا نشد

گنجشك ها دگر نگذاشتند از اين ديار

وان برگ هاي رنگين، پژمرده در غبار

وين دشت خشك غمگين، افسرده بي بهار

***

اي مرغ آفتاب!

با خود مرا ببر به دياري كه همچو باد،


شب ها كه دريا، مي كوفت سر را

بر سنگ ساحل، چون سوگواران؛

***

شب ها كه مي خواند، آن مرغ دلتنگ،

تنهاتر از ماه، بر شاخساران؛

***

شب ها كه مي ريخت، خون شقايق،

از خنجر ماه، بر سبزه زاران؛

***

شب ها كه مي سوخت، چون اخگر سرخ

در پاي آتش، دل هاي ياران؛

***

شب ها كه بوديم، در غربت دشت

بوي سحر را، چشم انتظاران؛

***

شب ها كه غمناك، با آتش دل،

ره مي سپرديم، در زير باران؛

غمگين تر از ما، هرگز نمي ديد

چشم ستاره، در روزگاران !

***

اي صبح روشن ! چشم و دل من

روي خوشت را آئينه داران !

بازآ كه پر كرد، چون خنده تو

آفاق شب را، بانگ سواران !


نوشته شده در 29 Sep 2009ساعت 0 AM توسط ویلیام والاس |
« چاوه رواني»


تا که ی بنالیم بو تو گیانا تا که ی بسوتیم

ئه ی بریارت وا نه بو فه رموت من روژی هه ر دیم

زستان وا رویی به هاریش هات تو هه ر نه هاتی

ژهری تالی چاوه روانیت دامی تو له جیاتی

ئه ی تو خو نازانی ده ردی چاوه روانی

تا چه ن به ئازاره برک و اش و ژانی

گیانا بو نه هاتي عازيز بو نه هاتی نه تپرسی هه والم اش و مه رگه ساتی

شه و نیه ئه گه ر جاری خه ونت پیوه نه بینیم

وا ئه زانم له باوشم دای له سه ر سه رینم

که چاو هه ل دینم گیانا بالای به رزت نابینم

دوباره ده م سوتینی اش و زامی برینم

گیانا که م زو وه ره نازدارم زو وه ره به س جاری بت بینم گیانم بو خوت به ره

ترجمه لفظ به لفظ فارسی

تا کی بنالم جانا تا کی بسوزم

ای که فرموده بودی من روزی می آیم

زمستان اینچنین رفت و بهار هم آمد اما تو نیامدی

در عوض زهر تلخ انتظار را به من چشانیدی

تو که نمی دانی درد انتظار را

نمی دانی که چقدر تلخ است زخم و رنج دردش

جانا چرا نیامدی، عزیزم چرا نیامدی نپرسیدی احوالم را، دردم را، رنجم را

شبی نیست تو را یک بار در خواب نبینم

گمان می کنم در آغوشم هستی ، کنار من نشستی

اما وقتی چشمانم را باز می کنم قد رعنای تو را نمی بینم

دوباره می سوزاند من را درد و رنج زخمم

جانان من زود بیا نازنینم زود بیا تا برای یک بار هم که شده ببینمت ، جانم را بگیر و برای خود ببر

نوشته شده در 19 Aug 2009ساعت 2 AM توسط ویلیام والاس |

هه ر كوردم

گه ر چی تووشی ره نجه رویی  و حه سرت و ده ردم ئه من

قه ت له ده س ئه م چه رخه سپله نا به زم مه ردم ئه من

عاشقی چاوی كه ژال و گه ردنی پر خال نیم

عاشقی كیوو ته لان و به نده ن و به ردم ئه من

من له لومه و تانه و زنجیر و دار باكم نیه

له ت له تم كه ن   بم كوژن هیشتا ئه لیم كوردم ئه من

گه ر له برسانا و له به ر بی به رگی ئه مرو ره ق هه لیم

نوكه ری بیگانه ناكه ام تا له سه ر عه ردم  ئه من

هیمن

ترجمه فارسی:

                                 همیشه من كرد هستم

اگر چه همیشه مبتلا به رنج و دچار حسرت و درد و ناراحتی هستم

هی چوقت در مقابل این روزگار دون و پست تسلیم نخواهم شد من مرد هستم.

عاشق چشم غزال و گردن زیبای پر خط و خال نیستم

عاشق كوه و صخره و دره و دمن و سنگ هستم

من از سرزنش و طعنه و زنجیر و طناب دار ترسی ندارم

اگر تكه پاره ام كنند و مرا بكشند باز هم میگویم كه من كرد هستم

اگر از گرسنگی و بی لباسی امروز سرمازده بشوم (از سرما بمیرم )

تا روی زمین هستم نوكر بیگانه نخواهم شد

نوشته شده در 19 Aug 2009ساعت 2 AM توسط ویلیام والاس |

می رسد روزی که فریاد وفا را سر کنی


می رسد روزی که احساس مرا باور کنی


می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خود


خاطرات رفته ام را مو به مو از برکنی


می رسد روزی که تنها ماند از من یادگار


نامه های کهنه ای را که به اشکت تر کنی


می رسد روزی که صبرت سر شود در پای من


آن زمان احساس امروز مرا باور کنی
نوشته شده در 11 Aug 2009ساعت 1 AM توسط ویلیام والاس |

توی يک جنگل تن خيس کبود
يه پرنده آشيونه ســـاخته بود

خون داغ عشق خورشيد تو سرش
جنگل بزرگ خورشيد رو پرش

تو هوای آفتابی
رو درختا می پريد
تنشو به جنگل روشن
خورشيد می کشيد

تا يه روز ابرای سنگين اومدند
دنيای قشنگشو ، به هم زدند
هرچی صبر کرد آسمون آبی نشد
ابرا موندند ،‌هوا آفتابی نشد !

بس که خورشيد شو تو ،
زندون سرد ابرا ديد ،
يه دفعه ديونه شد ،
از توی جنگل پر کشيد ...

زندگی شو توی جنگل جا گذاشت
رفت و رفت ابرا رو زير پا گذاشت ...
رفت و عاقبت به خورشيدش رسيد
اما خورشيد به تنش آتيش کشيــد

اگه خورشيد يکی تو آسمونه
مرغ عاشـق رو زمين فــراوونه

روی یکی به بالا چشـــــــم می دوزه
می ره با این که می دونه می سوزه

من همون پرنده هستم
که یه روز خوشید و دیـد
اسم من یه قصــه شد ،
این قصه رو دنیــــا شنید

نوشته شده در 5 Aug 2009ساعت 3 AM توسط ویلیام والاس |
Designed by mihandownload.com

قالب وبلاگ
کلیپ موبایل
مرجع تخصصی موبایل

سایت تخصصی موبایل

موبایل