تبليغاتX
 ایرانی تنها

ایرانی تنها

کاشکی

کاشکی....تنها

تنها چیزی که به آتیش میکشم خاطره های خوبته
آخه تو یه روزی زندگیم بودی
عزیزم دوست دارم حتی اگه تو قلب تو
دیگه جایی واسه من نباشه
آخه من هنوز همونم که بهت گفته بودم
نازینم هر چه هستی باش اما باش

کاش نمی فهمیدی هیچوقت که چه قد عاشقتم

کاشکی چشمات واسه یک روزم شده هوای چشمامو میکرد

کاشکی از لحن قشنگ اون صدات

نمیخوندم که همه اون عاشقونه گفتنات

فقط و فقط به خاطر منه

آخ چه قد دلم میخواست که عشقتو

واسه یک لحظه شده از توی چشمات بخونم

اما تو مخمل ناز اون چشات

همه چی پیدا میشه جز عشق من

دیگه هیچوقت نمیخوام بهم بگی

نفسات هنوز به خاطر منه

نفسم دروغ نگو من نفساتو میشناسم

توی حرم نفسات

هر دلیلی میتونم پیدا کنم به جز خودم

نازنینم میدونم دلت یه جای دیگه گیره ولی راستشو بخوای

هیچکی جز من تورو اندازه جونش نمیخواد

میدونم میدونی که تمام زندگیم شدی

اما این یادت نره زندگیمو وقتی میخوام

که منو بازی نده


اگه بازی بخورم

تورو با زندگیمو یه جا به آتیش میکشم

نه بابا نترس عزیزم برو کارتو بکن

اگه بازی بخورم

تنها چیزی که به آتیش میکشم خاطره های خوبته

آخه تو یه روزی زندگیم بودی

عزیزم دوست دارم حتی اگه تو قلب تو

دیگه جایی واسه من نباشه

آخه من هنوز همونم که بهت گفته بودم

نازینم هر چه هستی باش اما باش


 

نوشته شده توسط علی بهاری در چهارشنبه 2 مرداد1387 ساعت 6:43 موضوع | لینک ثابت


گلی سرخ برای محبوبم

گلی سرخ برای محبوبم

"جان بلا نکارد" از روی نیکمت برخاست . لباس ارتشی اش را مرتب کرد وبه تماشی انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او گلی سرخ برای محبوبمرا هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ .

از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد :دوشیزه هالیس می نل" . با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. "جان" بری او نامه ی نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول یک سال ویک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ی بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولی با مخالفت "میس هالیس" رو به رو شد . به نظر "هالیس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آن ها قرار نخستین دیدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . هالیس نوشته بود: "تو مرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراین راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنوید: " زن جوانی داشت به سمت من می آمد بلند قامت وخوش اندام - موهای طلایی اش در حلقه هایی زیبا کنار گوش های ظریفش جمع شده بود چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد. اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پر شوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟" بی اختیار یک قدم به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم که تقریبا پشت سر آن دختر یستاده بود. زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی چاق بود مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرار گرفته ام از طرفی شوق تمنایی عجیب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد. او آن جا یستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام وموقر به نظر می رسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد. از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود. اما چیزی بدست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم باید دوشیزه "می نل" باشید . از ملاقات با شما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست . او گفت که این فقط یک امتحان است!"

طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد

 


 

نوشته شده توسط علی بهاری در پنجشنبه 20 تیر1387 ساعت 1:46 موضوع | لینک ثابت


هدیه


دوستان امروز براتون یه نرم افزار گذاشتم تا از این به بعد مجانی سیم کارت های ایرانسلتون رو شارژ کنید

برای دانلود نرم افزار بر روی عکس  با بر روی لینک آخر عکس کلیک کنید

برای رفتن به صفحه دانلود روی عکس نرم افزار کلیک کنید


IranCell Code Creator

 

د انلود نرم افزار شارژ رایگان


 


 

نوشته شده توسط علی بهاری در دوشنبه 17 تیر1387 ساعت 2:18 موضوع | لینک ثابت


عاشقانه تر

ایندفعه عاشقانه تر از قبل می پرستمت

عاشقش بودم...می پرستیدمش...
همیشه این ترس تو من بود که اونم منو دوست داره...
ترسی که از بچگی عاشق ترین عاشقانبا من پا گرفته بود...
نکنه یه روز بذاره بره من بمونم و این دلم..
جواب دلمو چی بدم که غرورشو شکستم؟...
ولی هر بار که میدیدمش میگفتم نه...اون منو دوست داره....

چرخ زمان چرخید و چرخید تا اینکه از چیزایی که میترسیدم سرم اومد...

بتی که میپرستیدم دیگه تو بتکده نبود....

یه بت پرست دیگه قدر بت منو دونست و اونو از جلوی چشمم دزدید...

من موندم و یه دنیا خاطره زمانی که بهش میگفتم عاشقشم...

بارها به خودم گفتم کاش لحظه ای که بت منو میبردن یه دل سیر ازش خداحافظی میکردم...

کاش میدونستم من بنده چه کمی تو عبادت کرده بودم که بتم ازم راضی نبود....

چشمامو میبستم و اون بت رو به شکل انسان جلوی خودم تصور میکردم....

جلوش زانو زدم و با چشمایی که از اشک قرمز بود به بالا نگاه کردم و توی چشماش گفتم که عاشقتم...

با یه لبخند ملیح سرشو اورد پایین...اورد دم گوشم...

خوشحال شدم که عبادتم به درگاهش مستجاب شده...

اون دیگه منو غلام خودش میدونه...

تو قلب بتم جزو دوستان و محارمش حساب میشم...

خم شد و به جای نجوا کردن این رویاهای شیرین توی گوشم اروم دستمو از پشت بست...

منم حسب بندگی سر طاعت دل فرود اوردم ولی هنوز تو چشمش زل زده بودم...

فهمیده بودم بت از من قربانی میخاد...

دلش میخاد با ارزش ترین چیزمو...قلبمو بهش بدم تا اثبات کنم که از ته ته قلبم دوستش دارم...

باکی از مرگ نبود....قلب مال اون بود چه بیرون تن چه درون....

رو همون حالت دو زانو زل زدم تو چشمش و اون با همون لبخند ملیح قد راست کرد و به خورشید تو افق خیره شد...

میدونست عاشق سرخی غروبم...واسه همین میخواست دم غروب سینه ام رو بشکافه...

اسمون سرخ شد...همرنگ چشمای من...همرنگ خون تو رگم و همرنگ قلبی که به عشق بت میتپید...

بت اروم از زیر لباس شاهنشاهیش یه خنجر نازک در اورد...ولی بلند...

خوب میدونست قلب من تو اعماق وجودمه...

هر کسی راحت بهش دست پیدا نمیکنه...

واسه همین خنجرش بلند بود...

به بلندای شبایی که به عشقش تو تنهایی زیر پتو های های گریه کرده بودم...

با افتخار سرمو گرفتم بالا و اماده قربانی شدن شدم...

مثل یه سرباز وفادار به وطن که تنها جرمش دوست داشتن و عشق بود...

تو چشمای بت نگاه کردم...زلال مثل چشمه های کوهساران...مهربان مثل افتاب...پهناور مثل افق و پر خاطره مثل سایه بید مجنون...

خنجرو اروم روی قفسه سینه ام گذاشت و اروم تو گوشم نجوا کرد:خداحافظ...

منم اروم گفتم خدا حافظت باشه کسی که خدای من بودی و هستی...

واحساس کردم نوک تیز خنجر نازک و بلند توی قلبم جایی که مرکز پرستش بت بود فرو رفت...

لباسم همرنگ اسمون شد...

خون از لای سینه بیرون میزد و من همچنان با چشمانی که به زوال مرگ پیش میرفت و بی رمق میشد تو چشمان بتم زل زدم و گفتم سلام بر سلطان...

السلام علیک یا سلطان و یا رفیق و یا عزیز...

بی حال  رو دو زانو نشستم...و به بت زل زدم....

با چشمان اشکبار و خسته و بی رمق...

بت هوس کرد دل منو کامل مال خودش کنه....

با لبخند ملیحش تو چشام زل زد و اروم اروم مثل سرعت مورچه خنجرشو میکرد توی قلبم...

از دیدن جون دادن من لذت میبرد...

دستای من بسته بود و تقلای من عاجزانه...

اما اون خدا بود و از دیدن عجز من شاد میشد و دل من به شادی اون شادتر...

اروم سرمو به سینه فشرد و گفت:اروم بنده...

اروم رو بال موج بخواب و به دریا سفر کن...

اروم رو بال نسیم بخواب و به اسمونا سفر کن...اروم...

در حالی که من جون میدادم و بدنم تکون میخورد....

روح از کالبد خارج شد...

قربانی با رضایت کامل بز فراز قله بلند....رو به افق...

زمانی که اسمان سرخی غروبو در بغل داشت  عشقشو به بت ثابت کرد...

چشمانش باز موند...

بدن بی جانش بر فراز بلندی موند تا دیگران بدانند در اوج عشق همه چیزشو فدای بت کرد...

چشمانش باز موند تا اونایی که قربانیو پیدا میکنن بفهمن که چشم به راه برگشتن بته....

و دستاش بسته تا بدانند او یه عاشق دل و سر سپرده بود....

و لباسش سپید مانند عشقی که در دل داشت...

با حسرت توی چشم منتظر و چشم به راه امدن بتی هستم که مستانه از گرفتن جان قربانیش کالبد اونو ترک کرد...

او ارام امد...

همون طور هم ارام و با وقار رفت و من موندم و چشمای پر از حسرت دیدار دوباره او و یه کالبد بی قلب...

میدونم بت یه روز دوباره سر مزار قربانی اش میاد...چشم به راهتم بت من... 

و ایندفعه عاشقانه تر از قبل می پرستمت...


 

نوشته شده توسط علی بهاری در دوشنبه 17 تیر1387 ساعت 0:25 موضوع | لینک ثابت


درد دل


هیچكس با من در این دنیا نبود هیچكس مانند من تنها نبود هیچكس دردی زدردم بر نداشت بلكه دردی نیز بر دردم گذاشت هیچكس فكر مرا باور نكرد خطی از شعر مرا از بر نكرد هیچكس معنای آزادی نگفت در وجودم رد پایش را نجست هیچكس آن یار دل خواهم نشد هیچكس دمساز و همراهم نشد هیچكس چون من چنین مجنون نبود در كلاس عا شقی دلخون نبود هیچكس دردی نكرد از من دوا جز خدای من خدای من خدا
تو آسمون چشمات ستاره ها اسیرند
ستاره ها همیشه با پلک زدن میمیرند
دستای کودکانه ت تو دست من اسیرند
انگاری موج دریا آروم آروم میمیرند
درین دنیا چرا تنها شدم من................گیاهی در دل صحرا شدم من
چو مجنونی که از مردم گریزد.................شتابان در پی لیلا شدم من

با رنگین كمان سرانگشتانت آمدی
و زندگی تماشایی شد!!!
این ترانه ها در نبود تو زاده شدند
اما به تو تقدیم می شوند!!!
چرا كه عشق در حصار تقویم ها نمی گنجد.


خانه ام بی آتش ،
دست هایم بی حس و نگاهم نگران ...
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب !!!
راستش می دانی ؟ طاقت کاغذ من طاق شده ،
پیکر نازک تنها قلمم ، زیر آوار دروغ خرد شده !!!
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس ...
می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس ،
طاقتش را داری که ببینی هر روز ،
زیر رگبار نگاهی هرزه
صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر بی صدا می میرد ؟!!!
اگر اینگونه ای آری بنویس ،
من دگـر خسته شـدم ...
باز تا کی به دروغ بنویسم :
" آری می شود زیبا دید !! می شود آبی ماند !!! "
گل پرپر شده را زیبایی ست ؟!
رنگ نیرنگ آبی ست ؟!
می توانی تو بیا ، این قلم ، این کاغذ ...
بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس !!
قسمت می دهم امّا به قلم ،
آنچه می بینی و دیدم بنویس
از خدا ،
از قفس خالی عشق ،
از چراگاه هوس ،
از خیانت ،
از شرک ،
از شهامت بنویس !!!
بنویس از کمر بـیـد شکـسته ،
آری از سکـوت شب و یک پنجره ی ساکـت و بـسته ،
از من
" آنکـه اینگـونه به امّـید سبب ساز نـشـسته "
از خود ...
هـر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکـش :
(( صحنه ی پـیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا ... ))
حمله ی خفاشان ، مردن گـنجشکان !!!
جرأتش را داری کـه بـبـینی قلمت می شکـند ؟ کاغـذت می سوزد ؟!
طاقـتش را داری کـه بـبـینی و نگـویی از حق ؟!
گـفـتن واژه ی حق سنگـین است
من دگـر خـسته شـدم
می توانی تو بیا ، این قـلم ، این کاغـذ
این همه مورد خوب ...
 
 

عمری است که تو را در خواب می بینم

می بینم که تنهای تنها از ترانه ها می آیی

تا به روی چشمانم قدم بگذاری

یاد آن قصه های نگفته می افتادم

و یاد آن لحظه هایی که بی تو می مردم

تو که نباشی کوچه های دلم بوی اقاقی ندارد

در بیدری به کنارم بیا و نگذار به آخر خط برسم....


به امشب ، به تقصیر من ، عشق تو
به حالی که بی من تو داری قسم
به روزای خوبی که بردی منُ
به حسی که گفتی میاری قسم
به دلخواهی اولین دلهره
به گاهی که با من نبودی قسم
جدا می شی و میرم از خاطرت
ولی شک نکن من بهت میرسم
نشد تا تو هستی من عاشق بشم
نشد قلب ما عشقُ باور کنه
شب رفتنت آرزو می کنم
خدا وقت دوریتُ کمتر کنه
به چشمای تو قبل هر گریه ای
قسم می خورم عشق تو با منه
قسم می خورم بغض این انتظار
یه روزی تو آغوشمون می شکنه


 

نوشته شده توسط علی بهاری در شنبه 1 تیر1387 ساعت 1:53 موضوع | لینک ثابت


عاشقانه ها

هر که عاشق شد منت از صد یار می باید کشید
بهر یک گل منت از صد خار می باید کشید

من به مرگم راضیم اما نمی آید اجل
بخت بد بین کز اجل هم ناز می باید کشید


عصری است غریب و آسمان دلگیر است
افسوس برای دل سپردن دیر است
هر بار بهانه ای گرفتیم و گذشت
عیب از من و توست ، عشق بی تقصیر است

می گشایم دست آغوشت کجاست            آه این آغوش گرم ونرم توست

این همان گیسوی پرچین و شکن               وین همان چشمان پر آزرم توست


اگه عشقم حقیره ! اگه جسمم کویره ! اگه همیشه تنهام ! اگه خالیه دستام ! هیچ خیال نی!!! برای تو عاشق ترین عاشق دنیام


آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه تنها زد و رفت .

هیچ حرف دگری نیست كه با تو بزنم ،  تونمی فهمی اندوه مرا

چه بگویم به تو ای رفته ز دست 

                                                شدم از مستی چشمان تو مست

شده ام سنگ پرست

                                                مرگ بر آن كه دلش را به دل سنگ تو بست 

                                                                                                                                     تو نمی فهمی اندوه مرا...

          


درون سینه آهی سرد دارم

                                  رخی پژمرده رنگی زرد دارم

ندانم عاشقم مستم چه هستم

                                 همی دانم دلی پر درد دارم


بسترم صدف خالی یک تنهاییست

                                           و تو چون مروارید گردن آویز کسان دگری


به غم كسی اسیرم كه ز من خبر ندارد
عجب از محبت من كه در او اثر ندارد

غلط است هر كه گوید دل به دل راه دارد
دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد

گفته بودی که چرا محو تماشای منی                    انچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی

مژه بر هم نزنم تا که دستم نرود                            ناز چشم تو به قدر مژه برهم زدنی


بر من و تو روزگاری رفت و عشقی پاک رفت

عاقبت چرخ حسود این عشق را از ما گرفت

بوسه های آتشین بر روی لبهامان فشرد

آشنایی های ما رنگ جدایی ها گرفت


 

نوشته شده توسط علی بهاری در سه شنبه 28 خرداد1387 ساعت 1:41 موضوع | لینک ثابت


جملات پند آمیز

خسته تر از صدای من گریه بی صدای توست حیف که مانده پیش من خاطره ات به جای تو


اندیشیدن به پایان هر چیز شیرینی حضورش را تلخ می كند ،  بگذار پایان تو را غافلگیر كند درست مانند آغاز.
 
چه کسی می داند که تو در پیله تنهایی خود تنهایی؟ چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی ؟
پیله ات را بگشا ، تو به اندازه یک پروانه زیبایی

مهم نیست در عشق به وصال برسی, مهم این است که لیاقت تجربه کردن یک عشق پاک را داشته باشی
ای صمیمی ای دوست
 
گاه و بی گاه لب پنجره خاطره ام می آیی .
 
ای قدیمی ای خوب !
 
تو مرا یاد کنی یا نکنی ، من به یادت هستم .
 
آرزویم همه سرسبزی توست .
 
دائم از خنده لبانت ابریز ، دامنت پر گل باد
 
تو میروی و من فقط نگاهت میکنم..
تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم..
بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم اما برای تماشای تو همین یک لحظه باقی است .
شاید آن روز که سهراب نوشت:
تا شقایق هست زندگی باید کرد خبر از دل پر درد گل یاس نداشت..باید اینطور نوشت: هر گلی باشی چه شقایق چه پیچک و یاس زندگی اجباریست..زندگی در گرو خاطره هاست.. خاطره در گرو فاصله هاست.....فاصله تلخترین خاطره هاست .
بتو عادت دارم
مثل پروانه به آتش،مثل عابد به عبادت
و تو هر لحظه كه از من دوری،من به ویرانگری فاصله می اندیشم
در كتاب احساس واژه فاصله یك فاجعه معنا شده است
تو توانایی آنرا داری كه به این فاجعه پایان بخشی


 

نوشته شده توسط علی بهاری در سه شنبه 28 خرداد1387 ساعت 1:24 موضوع | لینک ثابت


دوستان عزیزم از مشکلی که در قالب وبلاگ و در قسمت نظرات به وجود اومده بود و باعث شده بود تا حدود یه ۱۵ روزی از دیدار نظرات شما باز بمونم عذر می خام

امیدوارم که دیگه تکرار نشه

هر چند دیر شد ولی باز هم خالی از لطف نیست:

قهرمانی پرسپولیس را به همه هوادارهای دو آتیشه تبریک می گم به امید قهرمانی در آسیا...

                                                                       مدیریت وبلاگ


 

نوشته شده توسط علی بهاری در چهارشنبه 1 خرداد1387 ساعت 17:28 موضوع | لینک ثابت


      

       

                      I LOVE YOU

                                 

                 

                   

                                          

   


 

نوشته شده توسط علی بهاری در یکشنبه 22 اردیبهشت1387 ساعت 9:16 موضوع | لینک ثابت


 
دیشب دلم برات تنگ شده بود 

دل تنگي
هنوزم دوست دارم ای عشق دیرینة من
یه پاکت نامه... یه عکس یادگاری... یه دل شکسته... یه دست لباس...
راه افتادم و رفتم... رفتم و رفتم تا به مقصد رسیدم... یه گوشه خالی... کنار یه قبرستون ... یه قبر خالی... بی نام و نشون...نامه ات بوسیدم و گذاشتم تو قبر خالی... بعد هم عکست رو گذاشتم روش... بعد هم خاک ریختم... خاک ... خاک... خاک
یه قبر... یه شمع... یه شاخه گل... یه دل تنگ...

یه شب... یه دل تنگ... یه یاد کهنه... یه یار قدیمی...
دیشب وقتی که صداتُ پس از ماهها از پشت سیمهای تلفن شنیدم به سختی تونستم تشخیص بدم که خودتی
...
داره باورم میشه که از یادم میری بیرون... از خاطراتم... چه قدر ازم دور شدی... و چه قدر غریبه... همون غریبه آشنای من که یه روزی از 100 فرسخی می شناختمت... اما حالا صداتم با من بیگانه است
...
دیشب وقتی چشمهام رو روی هم گذاشتم تصویر تو در ذهنم نقش بست اما تار بود.... درست نمیدیدم
...
دیشب دلم برات تنگ شده بود... دلم همیشه برات تنگه... از اولشم تنگ بود حتی وقتی که کنارم بودی و دستات تو دستم بود
....
همیشه ازم دور بودی.... همیشه
...., دیشب گوشه چشمام به یادت تر شد.... ,  دیشب دلم یه سوزش عجیبی داشت.. , .دیشب دلم هوات کرده بود.... , دیشب...
اما تو نبودی.... تو کنارم نبودی... حتی توی خیالم هم درست نمی دیدمت
.. , دیشب شب بدی بود...
واسه بار آخر همه خاطراتتِ‌ُِ مرور کردم... مثل یه فیلم... خیلی سریع... بعضی جاهاش هم stop می کردم و به چشمات خیره می شدم...( آخ که چه قدر دلم هوای چشمات کرده)

اما بالاخره تموم شد...وقتی خوب به همشون فکر کردم.... یه تصمیم جدید گرفتم...
یه قلم... یه کاغذ... یه جفت چشم بارونی... و یه پنجرة بارون خورده
...
نوشتم... نوشتم... از تو ... از یادت... از دوست دارم ها... از چشمات... از دلتنگی هام ... از رفتنت... از نبودنت و در آخر اینکه
.....
هنوزم دوست دارم ای عشق دیرینة من

یه پاکت نامه... یه عکس یادگاری... یه دل شکسته... یه دست لباس...
راه افتادم و رفتم... رفتم و رفتم تا به مقصد رسیدم... یه گوشه خالی... کنار یه قبرستون ... یه قبر خالی... بی نام و نشون...نامه ات بوسیدم و گذاشتم تو قبر خالی... بعد هم عکست رو گذاشتم روش... بعد هم خاک ریختم... خاک ... خاک... خاک

یه قبر... یه شمع... یه شاخه گل... یه دل تنگ...
حالا دیگه جات مشخصِ ... حالا دیگه لازم نیست دنبالت بگردم... از این به بعد میام این جا... هر وقت دلم گرفت... هر وقت دلم هواتُ کرد... هر وقت خواستم بیام پیشت میام اینجا... دیگه لازم نیست تو خیابونا دنبالت بگردم... تو کوچه ها... تو خاطرات... دیگه منتظر برگشتنت نمی مونم... دیگه منتظر تلفنت نیستم... آخه دیگه مطمئنم که تو مردی و جات هم گوشه یه قبرستون بی نام و نشونه...


 

نوشته شده توسط علی بهاری در یکشنبه 22 اردیبهشت1387 ساعت 5:16 موضوع | لینک ثابت


تنهایی

خدایا آنکه در تنهاترین تنهائیم تنهای تنهایم گذاشت هیچوقت در تنهاترین تنهائیش تنهای تنهاش نذار

 
من در نگاه اطرافیان تنها بیقراری را می‌دیدم.هر کس بیقرار خود بود.هر کس نگران اینکه با رفتنم چه کند.هیچ کس نفهمید که من چرا می‌خواهم بروم،چون هیچ کس هیچ نپرسید

کیست که مرا یاری کند؟

هیچ کس نمی‌اندیشد که برای بودنم چه باید بکنم.همه به این فکرند که من چگونه بروم.هیچ کس فکر نکرد،هیچ کس هیچ نگفت.انگار که همه منتظر یک معجزه‌اند.اما من نه منتظر هستم و نه کسی را به انتظار خود می‌بینم.من منتظر هیچ کس و هیچ چیز نیستم.من مشتاقم.مشتاق به تولد.تولدی نو و دل‌انگیز.صدای این نوزاد،صدای آبی بود که برای همه تنها وجودی خوش داشت.هیچ کس زلالی آب را نفهمید که با سنگ چه کرد.هیچ کس هیچ نفهمید. من با آب هم‌دردم،با باد زوزه می‌کشم و با فروریختن بهمن اشک می‌ریزم.کوه نیز برای درد دل‌های خاموش من سنگ گریست،اما گریست

 

به ادامه مطلب توجه کنید...


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط علی بهاری در یکشنبه 22 اردیبهشت1387 ساعت 5:6 موضوع | لینک ثابت


آتش عشق


کاش آلان آغوش گرمت سر پناه خستگیم بودlove

          دو تا چشمات پر از اندوه

          واسه دل شکستگیم بود

آرزوم اینه که دستام توی دستای تو باشه

                     تنگیه این دل عاشق با نوازش تو واشه

واسه چی

خدا نخواسته

                     من تو آغوش

                              تو باشم

                                 قول میدم 

                   با داشتن تو 

 هیچ غمی

 نداشته باشم

 همه هستی قلبم تو دو حرف خلاصه میشه

        عشق تو

                    بودن با تو

              دو نیاز زندگیشه

  پرم از ترانه ی تو  

 گر چه واژه ها حقیرن 

 خوبه وقتی نیستی پیشم

 اونا دستمو میگیرن

 راز عشق من و هیچ کس غیر مهتاب نمیدونه

تنها شاهد واسه غصه، گریه و تنهاییم اونه 

وای اگر من این نبودم کاش میشد پرنده باشم

 تا از این دور بودن از تو بتونم بلکه رها شم 

یه پرنده شم شبونه

                     بکشم پر به خیالت

 برسم به لونه تو

                    بگیرم سر زیر بالت

 زندگیم رنگ خدا بود

  اگه تنها تو رو داشتم

             اگه میشد واسه گریه

رو شونت سر میگذاشتم


 

نوشته شده توسط علی بهاری در یکشنبه 22 اردیبهشت1387 ساعت 5:0 موضوع | لینک ثابت